روزهای برفی بهمن96
سلام به همه دوستان خوبم روزهای برفی تون پر از شادی و آرامش. این روزهای ما به تعطیلی و مریضی و باقی امور گذشت.
اتفاق این روزها وفات زندایی کبری بود. که با رفتنش آسمان هم انگار به تب و تاب افتاد و با تمام سعی مامان نسرین برای رفتن به مراسم تشییع بخاطر باران و مدرسه دختری و مریضی پسری نشد که بره. هر چند که بابا رضا رفت ولی ما نرفتیم. شب به همراه بابایی برای عرض تسلیت رفتیم خونه دایی حسین. قبلش ذهن آویسا رو آماده کردم که می خواهیم بریم خونه مامان بزرگ آلاء چون رفته پیش خدا و ما میریم که از نبودش ناراحت نباشن. خلاصه رفتیم و در گیرودار عزاداری دیدم که آویسا دست آلاء گرفته و برده کنار عکس زندایی خدابیامرز و با حالتی بهش میگه: الان از این اتفاقی که افتاده ناراحت نیستی؟؟؟؟
من نمیدونستم بخندم گریه کنم فقط چشم غره رفتم و اونم دید که نباید اون حرف رو میزد با دوستش رفت تو اتاق. البته بعدش اومد پیشم و از حرفی که زد عذرخواهی کرد. تعطیلات دو روز برفی هم سعی کردم کمی دیکته و نقاشی با آویسا کار کنم. دیکته رو نوشتن و کمی مشق در کنارش هم طبق الگویی نقاشی کردن و برای کانال فرستادم و خانم میرشفه عزیز زحمت کشیدن و در کانال گذاشتن.
این روزهای برفی هم که منجر به تعطیلی شد مصادف به مریضی پسری هم شد. دو روز بود همش می گفت: مامان گلوم خراب شده. خلاصه بردیم دکتر و آقای دکتر گفتند: چیزی خورده که حساسیت داشت و کل دهان و لوزه و سقف دهانش آف زده و قرمز شده. خودمان هم مریض بودیم و معاینه ای شدیم و با کوله باری از قرص و شربت به منزل برگشتیم.
علی کوچولو این روزا بزرگتر شده و البته لجبازتر. گاهی حرف گوش کن و گاهی هم سرکش. هر زمان که با آویسا در حال تمرین مشقی یا چیز هستیم مثل موش دور و برش می چرخه و از زیر دست و بالش مداد رنگی و پاکن به سرقت می بره. خلاصه هر دفعه جنگی داریم در سطح تیم ملی.
روزی که آویسا بخاطر یادگرفتن اسم خودش برای دوستاش میان وعده سالم با شیر برد

نقاشی یک روز برفی و نقاشی با کمک کامپیوتر


برف امسال





روزهای برفی بهمن96
